![]() |
![]() |
|
|
مقدمه در جشن هزاره فردوسی که به سال 1313 شمسی برگزار شد ، سخن شناسان ،نویسندگان و متفکران بزرگ ایران و جهان شرکت داشتند . به نظر همه این بزرگان ،شاهنامه فردوسی در ردیف سه مجموعه بزرگ ادبی جهان ،یعنی ایلیاد(هومر)، کمدی الهی ،(دانته)و مجموعه آثار ادبی جهان ،آثار (شکسپیر) قرار گرفت و چهارمین اثر بزرگ جهانی شناخته شد. یکی از شرکت کنندگان در این مراسم ،پروفسور (برتولس) دانشمند بزرگ روسی بود . همو که شاهنامه چاپ مسکو با همت و کوشش او فراهم آمده و به جهان عرضه شده است. این دانشمند بزرگ می گوید: (مادامی که در جهان ،مفهوم ایران و ایرانی وجود داشته باشد،نام پر افتخار شاعر بزرگ، فردوسی هم جاویدان خواهد ماند .چرا که فردوسی تمام عشق سوزان خود را وقف سر بلندی وطن خود ایران کرد.این حکیم دانشمند ،شاهنامه را با خون دل نوشت وبا این بهای گران خریدار احترام و محبت ملت ایران و همه مردم جهان گردید.) فردوسی تاریخ و افسانه و اندیشه های بلند را در هم آمیخت و کتابی فراهم آورد که به قول خودش کاخی بلند و بی گزند است.در میان تمامی شاهنامه، داستانهای آن موثرتر،با ارزشترودلنشین تر از قسمتهای تاریخی آن است.باز به گفته اکثریت سخن شناسان و نویسندگان،در میان این داستانها، چند داستان از همه با شکوه تر و بی نظیرتر است. داستان ضحاک و فریدون- داستان زال – رودابه و رستم – داستان سیاوش- داستان سهراب- وداستان رستم و اسفندیار از این جمله اند. در این داستانها عناصری همچون ، پیام ، در و نمایه و شخصیت،آنچنان بزرگ و جاودانی است که به زمان و مکان محدود نمی شود ودر هر دوره و هر مکانی ،تازه، نو وگیرا ست.این آثار از نظر داستانسرایی پهلو می زند و توصیفها وتعابیر آنچنان استادانه است که تا ابد جاوید و ماندگار خواهد بود. در اینجا ذکر چند نکته را ضروری می بینیم:در انتخاب وبرگردان داستانها،سعی بر حفظ روح ،فضا وحس اصلی داستانهای شاهنامه داشته ایم. در این کار اگر چه از نسخه های متعددی بهره گرفته ام ولی هدف نه تصحیح ، مقابله و ارائه دقیقترین نسخه،بلکه رسیدن به همان فضا وحس اصلی شاهنامه بوده است. در شاهنامه اگرچه بعضی کلمات و واژه ها قدیمی و کمی نا آشنا هستند؛ اما سعی بر این بوده است که حتی الامکان از همان کلمات و واژه ها استفاده شود تا حس و فضای حماسی داستانها ، بهتر محفوظ بماند. این انتخاب و برگردان،در حکم واسطه است تا نوجوانان وجوانان وبزرگترهایی که با شاهنامه انس والفتی ندارند، با این اثر بزرگ آشنا شوند و این کتاب روزنه ای باشدبه جهان شگفت انگیز شاهنامه.با این امید که عزیزان به چشمه های گوارای شاهنامه دسترسی پیدا کنند و از آن گوارا جامها بنوشند. 2 چون لهراسب،برف پیری را بر سر و روی دید، تخت و تاج را به پسرش گشتاسب سپرد و خود به بلخ رفت،جامه مویین پوشید و به نیایش یزدان پاک پرداخت .گشتاسب به هر سو لشکر کشید وهمه شاهان را زیر فرمان خود در آورد .اما ارجاسب، شاه توران سر به فرمان او ننهاد و به جنگ با گشتاسب پرداخت . گشتاسب سپاهی گران آماده کرد . زریر پهلوان را به سپهداری برگزید وسپاه را به دو سپرد. خود بر سر کوه رفت تا جنگ را نظاره کند. سپاهیان از هر دو سو یکدیگر را تیر باران کردند.پس ازآن،اردشیر،پهلوان سپاه ایران چون پیلی مست به میدان تاخت وبسیاری از سپاه دشمن را بر خاک افکند وسر انجام خود از پای درآمد. شیروبه به کین خواهی اردشیر به میدان رفت به سان شیر غرید و گروهی از دشمنان را چون گور، شکار کرد،ولی تیری از پشت او را از پای در آورد . از سپاه ایران،پهلوانان بسیاری به میدان تاختند و از سپاه دشمن کشتند و خود نیز کشته شدند .شیدسپ،کهرم،نیوزادوزریر سپهدار از جمله پهلوانانی بودند که در میدان جان باختند. چون خبر مرگ زریر به گشتاسب رسید، شاه خاک بر سر کرد و در سوگ برادر بر اسب نشست تا به کین خواهی او به میدان رود. اسفندیار بر پدر پیش دستی کرد . بر زین نشست و بر لشکریان دشمن تاخت .چون تند بادی که بر گلرگهای تازه رسته بتازد وآنها را پریشان سازد،پهلوانان سپاه دشمن را تارو مار کرد اسفندیار چندان از زمین دشمن کشت و بر زمین افکند که میدان کار زار از کشتگان بر دشمن تنگ شد. چون شب در رسید تورانیان گریختند.بستور پسر زریر با گروهی از سپاهیان به دنبال تورانیان تاختند. گشتاسب،اسفندیار و دیگر سپاهیان به ایران باز گشتند.چون به بار گاه رسیدند گشتاسب تاجی گوهر نشان به پسرش اسفندیار بخشید. در میان سپاهیان گشتاسب،پهلوانی بود (گرزم)نام گرزم از دیر باز با اسفندیار دشمن بود و پیوسته نزد شاه از اسفندیار به زشتی یاد می کرد . روزی نزد گشتاسب رفت وچون شاه را تنها دید گفت: مرا کرد جهان از جهان بی نیاز سزد گر بدارم بد از شاه باز بدان ای جهان دار که اسفندیار بسیجد همی رزم را روی کار گرزم چندان از این سخنان نادرست به شاه گفت ، که گشتاسب بر پسرش اسفندیار بد گمان شد.با اینکه اسفندیار بارها وبارها به یاری پدر شتافته بود وبرای او جان خود را در خطر انداخته بود ،در چشم پدر چون دشمنی دیو خوی جلوه گر شد. گشتاسب وزیر خود جاماسب را در پی اسفندیار فرستاد،تا اورا به درگاه آورد .در ان هنگام اسفندیار برای شکار به دشتی در دور دست رفته بود . جاماسب را دید، به پیشبازش شتافت حال شاه را پرسید. جاماسب فرمان شاه را گفت.اسفندیار از اینکه پدرش او را به درگاه خوانده است در شگفت شدو از جاماسب،سبب این کار را پرسید.جاماسب که خود 3 دانشمند و اختر شناس بود هرچه میان شاه و گرزم گذشته بود ،همه را برای اسفندیار باز گفت. درست از همه کارش آگاه کرد که مر شاه را دیو،گمراه کرد اسفندیار چون جاماسب را با خود مهربان دید پرسید: اکنون چه باید کرد؟اگر با تو پیش شاه بیایم بی گمان بر من بیداد کند واگر از فرمان او سر پیچی کنم ،نزد بزرگان شرمگین شوم. جاماسب گفت: تو دانی که خشم پدر بر پسر به از خوب مهر پسر بر پدر در بند شدن اسفندیار به دست پدر سفندیار،سخنان جاماسب را پذیرفت ،سپاه را به پسرش بهمن داد و خود با جاماسب نزد پدرش رفت. چون به درگاه رسید،اسفندیار پدر را گرامی داشت ودر مقابل او ایستاد. گشتاسبفرو به بزرگان و پهلوانانی که در انجا حاظر بودند ،گفت : ای پهلوانان شما می دانید که این پسر را به ناز پرورانده ام، او را سواری و چوگان ودیگر هنرها اموخته ام و وی را به جانشینی خود برگزیده ام.اما این پسر به این همه خرسند نیست و در نهان بر من شوریده و آهنگ کشتن من کرده است. تا زود تر بر تخت نشیند. اکنون شما گویید که با چنین پسری چه کنم؟ بزرگان و پهلوانان از شنیدن سخنان گشتاسب ،انگشت حیران به دهان گزیدند . اسفندیار گفت : ای پدر ایزد نیاورد آن روز را که من به مرگ تو خشنود باشم.من همیشه به فرمان تو بوده ام و در جنگ و شادی همراه تو .اکنون: ندانم گناه من ای شهر یار که کردستم انر همه روزگار به جان تو ای خسرو کامران کجا بردم این خود به دل در گمان اما سخنان اسفندیار در دل گشتاسب کار گر نیفتاد.شاه فرمان داد تا آهنگران دست و پای اسفندیار را سخت با زنجیربستند و در کنبدان دژ در بند کردند. 5
سپاه ارجاسب بلخ را ویران کردند ، کاخ و ایوان شاه را سوزاندند و همه مردمان را کشتند. کتایون همسر دانا و خردمند گشتاسب بر اسبی نشست و از شهر گریخت و چون باد خود را به زابل رساند و گشتاسب را از تاختن سپاه توران به بلخ آگاه کرد. گشتاسب بزرگان را فرا خواند و به هر سو نامه نوشت تا مردان سپاهی و پهلوانان گرد او جمع شوند .چون لشکریان گرد آمدند از سیستان رو به بلخ نهاد .چون دو لشکر به هم رسیدند جنگی سخت در گرفت و سه روز و سه شب جنگ بر پا بود.پسر گشتاسب کشته شد و فرشید ورد به تیغ کهرم، سردار سپاه توران را از پای درآمد. گشتاسب چون خود را در برابرسپاه توران ناتوان دید با گروهی از سپاهیان به کوهی پر گیاه گریخت .در بالای ان کوه حصاری بود که جز یک راه،راه دیگری نداشت، گشتاسب از راهی که می شناخت به ان حصار پناه برد او که سخت نا امید و اندوهگین شده بود،وزیر خود جاماسب را پیش خود فرا خواند و گفت: بدو گفت کز گردش آسمان بگو آنچه دانی و پنهان ممان که باشد بدین بد مرا دستگیر به بایدت گفتن همه ناگزیر جاماسب پاسخ داد: ای شهریار کسی جز اسفندیار چاره این کار نسازد . باید که اسفندیار را از بند رها سازی، وی سپاه توران را بشکند وآنها را از ایران بیرون کند. گشتاسب گفت:همان روز که به گفتار گرزم بدخواه، اسفندیار را بی گناه به بند کشیدم،پشیمان گشتم.باید که او را از بند رها سازم و در برابر ستمی که بر او رفته است،تاج و تختم را به او بخشم.اکنون به گنبدان دژ برو و او را از بند رها کن. برو وز منش ده فراوان درود شب تیره ناگاه بگذر ز رود کنون گر بیابی دل از کینه پاک سر دشمنان اندر آری به خاک وگرنه شد این پادشاهی و تخت زبن بر کنند این کیانی درخت گر ایی سپارم تو را تاج و گنج به چیزی که من گرد کردم به رنج بدین گفته یزدان گواه من است چو جاماسب کو رهنمای من است جاماسب در تیرگی شب و در لباس تورانیان، از میان انبوه سپاه توران گذشت . رفت تا به گنبدان دژ رسید . نوش آذر پسر اسفندیار به پیشباش آمد. جاماسب نزد اسفندیار رفت. ابفندیار که بی گناه به چنان رنج جانکاه گرفتار آمده بود ، از سر درد گفت: 6 چنین بود پاداش رنج مرا؟ به اهن بیاراست گنج مرا مبادا که این بد فراموش کنم خرد را به گفتار، بیهش کنم من همیشه چون بنده ای در خدمت پدرم کوشیدم،ولی از او بر من جز سختی نرسیده است . اکنون که گرفتار تورانیان شده به یاد من افتاده است؟ جاماسب گفت: گر از پدر رنجیده ای اکنون او پشیمان است ، یزدان را گواه گرفته که اگر نزد او باز ایی فتاج و تختش را به تو سپارد. اسفندیار گفت : گشتاسب به گفته های خود پایبند نیست. چون از این بلا رهایی یابد ، گفته هایش را فراموش می کند. جاماسب گفت: بدان که چشم همه به توست،خواهرانت،برادرانتو فرشید ورو که در همه حال به یاد تو بود و گرزم را نفرین می کرد.اکنون همه دردمند و چشم به راه تواند. اسفندیار با شنیدن این سخنان حالش دگرگون شد و گفت: آهنگران را بخواه تا زنجیر هایی را که بر دست و پایم بسته اند بگشایند. آهنگران امدند و زنجیرها گسسته شد. اسفندیار به گرمابه رفت و تن بشست و جامه پوشید و جوشن و اسب خواست. چون شب درآمد ، تیغ هندی به دست گرفت ف بر اسب نشست و با بهمن و نوش آذر و جاماسب رو به راه نهادند . در میان راه و در تاریکی شب اسفندیار رو به سوی آسمان کرد و گفت: ای داور یگانه با تو پیمان می بندم که اگریاری ام کنی و در جنگ با تورانیان پیروز شوم کینه پدر را از دل بیرون کنم، صد رباط بسازم و بر سر راههای بی آب ده هزار چاه بکنم تا رهگذران ازآب آن جان خود را تازه کنند.بر سر این چاها درخت بنشانم تا مردمان از سایه آنها بیاسایند صد هزار درم به درویشان بخشم. چون اسفندیار به نزدیک میدان جنگ رسید، و چشمش به بدن پر ززخم و بر خاک افتاده برادرش فرشید ورد افتاد ، گریبان درید و خاک بر سر کرد. بدو گفت که ای شیر پرخاشجوی تو را این گزند از که امد به روی؟ کزو کین تو باز جویم به جنگ اگر شیر جنگی بود گر نهنگ فرشید ورد گفت ای برادر همه این ستمها از پدرمان گشناسب به ما رسیده اگر او تو را در بند نمی کرد، ترکان تورانی جرات حمله به ایران را نداشتند .او به گفتار گرزم گمراه شد و بر کشورو مردم این ستم را روا داشت. بدان که زخم من درمان پذیر نیست،تو زنده و برومند بمان که مایه امید مردمی .آرزو دارم که پیوسته مرا به یاد داشته باشی . فرشید ورد جان سپرد و به جهان دیگر رفت. اسفندیار از مرگ برادر جامه بر تن درید و گریست . رو به سوی آسمان کرد و گفت: ای یزدان پاک مرا یاور باش تا به کین خواهی خون فرشید ورد،خون ارجاسب را بریزم. انگاه جسد بی جان برادر را بر زین اسب بست، تا در جایی شایسته به خاک سپارد. در میان راه به جایی رسید که از کشته ایرانیان، روی زمین پوشیده بود، میان کشتگان، پیکر گرزم را دید. که در کنار اسبش بر خاک افتاده بود. اسفندیار به کشته او گفت: (ای زشتکار! تو با دروغ گویی، روزگارما را سیاه کردی. باید در پیشگاه یزدان پاک پاسخ این کشتگان را بدهی.) اسفندیار گریان از ان دشت شوم گذشت و به انبوه سپاه ترکان رسید. از خندقی که تورانیان به گرد کوه کنده بودند،گذشت. هشتاد مرد راه را بر او بستند. با تیغ در میان انها افتاد و بسیاری را کشت و از انجا به بالای کوه رفت.چون پدر را دید، گریان شد. 7 گشتاسب که از بد روزگار داغ بر دل داشت، به مهربانی، پسرش را بوسید و از او پوزش خواست و گفت:(من با یزدان پاک پیمان بسته ام که چون بازایی، تاج وتخت را به تو سپارم.) اسفندیار گفت:(اکنون جز کین خواهی مرا ارزویی نیست، باید به خونخواهی برادران و دیگر پهلوانان دمار از روزگار تورانیان براورم. کنون انچه بد بود بر ما گذشت گذشته همه نزد من باد گشت مرا ان بود تاج و تخت و کلاه که خشنود باشد جهاندار شاه * * * از سوی دیگر چون این خبر به ارجاسب،پادشاه توران رسید، سران سپاه را نزد خود خواند و گفت :آگاهید که اسفندیار ار بند رها شده و در راه باز گشت،نزد گشتاسب،صدها پهلوان ما را کشته است.اکنون نیز با سپاهی گران ،آماده جنگ با ماست.اگر اسفندیار به جنگ ما بر خیزد هیچ کس از ترکان همتای او نیست،چاره کار ما این است که به توران باز گردیم و گرنه یک تن از ما زنده نخواهد ماند. در میان سپاه ارجاسب،پهلوانی بود به نام گرگسار.گرگسار پیش ارجاسب رفت و گفت:چرا از سپاهی که به دست ما شکسته شده بیم داری؟اسفندیار کیست که سپاهیان را از او می ترسانی؟من خود به جنگ او می روم و او را هلاک می کنم. ارجاسب گفت: اگر انچه گفتی به جای آوری تو را سپهبد لشکرم خواهم کردواز مال خود هر چه خواهی دهم. دیگر روز چون خورشید از پشت کوه سر زد اسفندیار و سپاهیانش از کوه به دشت سرازیر شدند .دو لشکر چون در برابر هم صف آراستند،اسفندیار چون شیر غرید و بر صف دشمنان حمله برد .با یک حمله،سیصد تن از ترکان را بر خاک افکند.سمند از دیگر پهلوانان شپاه ایران به یاری اسفندیار شتافت،او نیز صدو شصت تن را از پای در آورد. کهرم سپهبد سپاه توران،از ترس بر اسب نشست و راه توران را در پیش گرفت.اسفندیار بار دیگر به سپاه توران یورش برد و صدو شصتو پنج تن از نامدارن را بر زمین افکند. ارجاسب چون چنان دید،بانگبر گرگسار کرد: همی کشته شد،هیچ جنگی نماند به پیش صف اندر درنگی نماند ندانم تو خاموش چرا مانده ای؟ پس آن داستانها چرا خوانده ای؟ گرگسار از گفتار ارجاسب خشمگین شد.کمان به دست گرفت و به میدان تاخت. چون نزدیک اسفندیار رسید. تیری در کمان کذاشت و رها کرد. اسفندیار برای فریب گرگسار چنین شمرد که تیر او گارگر شده،خویش را از زین آویخت. گرگسار شادمان پیش امد تا سر اسفندیار را از تن جدا کند . ولی اسفندیار با کمند سر گرگسار را به بند کشید،بر خاکش افکند و دو دستش را از پشت بست و به لشکر گاه نزد پدر فرستاد. چون ارجاسب از اسیر شدن گرگسار آگاه شد،سپاهیان را به حال خود رها کرد و گریخت.اسفنیار و سپاهیانش بر لشکر توران تاختند و بسیاری از آنان را کشتند و بسیاری را در بند کردند. 8 با این پیروزی،اسفندیار به همراه لشکریانش یک هفته به نیایش یزدان پرداختند. روز هشتم: بدو گفت گشتاسب: کای زورمند تویی شاد دل خواهرانت به بند پذیرفتم از کردگار بلند که گر تو به توران شوی بی گزند به مردی شوی در دم اژدها کنی خواهران را ز ترکان رها سپارم تو را تاج شاهنشهی همین گنج بی رنج و تخت مهی اسفنیار فرمان پدر را پذیرا شد.لشکریان را گرد آورد تا بار دیگر به جنگ ارجاسب برود و خواهرانش را از بند رها کند و به ایران برگرداند. اسفندیار از میان سپاه خود دوازده هزار مرد جنگی را برگزید.گرگسار را نیز دست بسته به همراه خود برد تا راه توران را به او نشان دهد. رفتند و رفتند تا به یک دو راهی رسیدند،اسفندیار فرمان داد تا در انجا خیمه بر پا کنندو روزی استراحت کنند. اسفندیار گرگسار را پیش خواند وبه او گفت: اگر به انچه می پرسم درست جواب دهی پادشاهی توران را به تو می سپارم و اگر پاسخ دروغ بگویی، با تبغ تو را به دو نیم می کنم. گرگسار پیمان بست که همه را درست گوید. اسفندیار پرسید: رویین دژکجاست و از چند راه می توان به انجا رفت؟ هر راه چند فرسنگ است؟ و کدام راه امن تر است؟ گرگسار جواب داد: رویین دژکه ارجاسب در انجا پناه گرفته است،سه راه دارد یکراه چندان دور است که سپاه تو پس از سه ماه به آنجا رسند. این راه امن است و در کنار ان آبادیها و چشمه ها و درختان فراوان است. راه دوم پیمودنش دوماه طول می کشد، سپاه به سختی و زحمت از آن می گذرند و آب و خوراک در ان یافت نمی شود.اما راه سوم که یک هفته زمان می برد پر از شیر و گرگو ازدهاست. اسفندیار گفت ما از راه سوم می رویم. گرگسار گفت:این راه هفت روز طول می کشد هفت خان دارد و باید هفت دشمن بزرگ سهمگین را از پای در آوری.
خان اول دو گرگ پیل پیکر روز دیگر چون خورشید سر زد، اسفندیار و سپاهیانش راه هفت خان را در پیش گرفتند. اسفنیار سپاه را به پشوتن سپرد و خود پیش راند و گفت : من جلوتر می روم تا اگر گزندی بود،به من برسد و دیگر پهلوانان آسیب نبینند. در آن جایگاه دوگرگ، چون دو پیل به اسفندیار حمله کردند. گرگان شاخی چون گوزن بر سر و دو دندان چون پیل در دهان داشتند. اسفندیار کمان به زه کرد و بر آنان تیر بارید. از زخم تیرها گرگها سست شدند و بر زمین افتادند. اسفندیار با شمشیر سر زا تن انها جدا کرد. آنگاه در جایی پاک به نیایش یزدان پرداخت: همی گفت : کای داور کردگار تو دادی مرا زور و فرو هنر تو کردی ددان را بدان خاک جای تو باشی به هر نیکویی رهنمای
که این گرگ خوانیم با پیل مست که جاوید باد این دل و تیغ و دست
اسفندیار از گرگسار پرسید: در خان دیگر چه پیش می آید؟ گرگسار گفت: در این منزل شیری پدید می آید که نهنگ در برابر او ماهی است و عقاب از ترس بر بالای سر او پرواز نمی کند. به فرمان اسفندیار سپاه حرکت کرد . چون شب در رسید دو شیر خشمگین، یکی نر و یکی ماده نمایان شدند .این بار نیز اسفندیار سپاه را به پشوتن سپرد و خود به جنگ شیران رفت. چون به انان رسید. نخست با شمشیر شیر نر وسپس شیر ماده را کشت. آن گاه به نیایش یزدان پرداخت.
خان سوم : کشتن اژدها سپاهیان به دنبال اسفندیار آمدند، چون به او رسیدند خیمه ها بر پا شد. اسفندیار از گرگسار پرسید: فردا چه پیش می اید؟ گرگسار گفت: در خان سوم ازدهایی بر سر راه تو پدیدار می گردد که چون کوهی عظیم است و از کامش اتش بیرون می جهد. اسفندیار فرمان داد تا ارابه ای سنگین از چوب بسازند. گرداگرد گردونه های آن تیغهای بران نشاند. بر بالای ارابه صندوقی محکم ساختند تا سوار در آن نشیند و آسیبی بدو نرسد. چون ارابه و صندوق ساخته شد، اسفندیار برای آزمون در صندوق نشست و با دو اسب ارابه را به حرکت در آورد. روز دیگر چون خورشید سر زد ، اسفندیار سپاه را به پشوتن سپرد. خود جامه رزم پوشید ، در صندوق نشست و ارابه را به اسبان بست و به سوی اژدها پیش راند. ز دور اژدها بانگ گردون شنید خرامیدن اسب جنگی بدید ز جای اندر آمد چو کوهی سیاه تو گفتی که تاریک شد مهر و ماه دو چشمش چو دو چشمه تابان زخون همی اتش امد زکامش برون دهن باز کرده چو غار سیاه همی کرد غران بدو در نگاه چون پشوتن ودیگر سواران و سپاهیان به ان جایگاه رسیدند ، و اسفندیار را بیهوش یافتند، ترسان بر سر زدند و خاک بر سر کردند. پشوتن بر صورت اسفندیار گلاب پاشید و اسفندیار چشم باز کرد و گفت: من از دود زهر اژدها بی هوش شدم . اسفندیار برخاست و در کنار چشمه تن و سر بشست و جامه نو پوشید و در همان جایگاه سرا پرده بر پا کرد. گرگسار برای دیدن اسفندیار امد. پهلوان گفت: در منزل دیگر چه پیش خواهد امد؟ گرگسار تورانی گفت : در منزل دیگر زن جادوگری نزد تو می اید و بر تو درود می فرستد.او می تواند بیابان را همچون دریا سازد .از اینکه بر گرگها و شیرها و اژدها چیره شده ای مغرور نباش، از این راه باز گرد که این زن جادوگر از اژدها زورمندتر است. اسفندیار گفت: به یاری یزدان پاک زن جادوگر را نیز نابود می کنم. چون شب درآمد،اسفندیار و سپاهیانش به راه افتادند .رفتندو رفتند تا انگاه که خورشید جهان را با نور خود روشن کرد . اسفندیار بار دیگر سپاه را به پشوتن سپرد و خود رو به راه نهاد و رفت تا به بیشه ای رسید. بیشه چون بهشت سبز و خرم بود و در هر جای ان جویهای آب روان بود. اسفندیار بر لب چشمه ای نشست. زن جادوگر که چهره ای زشت داشت،خودرا به صورت دختر جوانی در آورد و نزدیک اسفندیار امد.اسفندیار زنجیری در دست داشت، انرا به گردن زن جادوگر انداخت، بر وی نهیب زد و گفت: تو با جادو نمی توانی بر من گزندی برسانی ،اگر خود را به همان صورت که هستی در نیاوری با شمشیر سرت را از تن جدا می کنم. در همان دم زن جادوگر که چون دختر جوانی بود ، به صورت پیر زنی با موهای سفید و روی سیاه در امد. اسفندیار به چابکی ،شمشیربر کشید وبر سر زن جادوگر زد.چون زن جادوگر جان داد فآسمان را ابرهای تیره پوشاند .اسفندیار به نیایش یزدان پرداخت تا تیرگیها برود.تیرگیها از آسمان برفت . اسفندیار در ان بیشه سرا پرده بر پا کرد و سپاهیان گرداگرد خیمه او خیمه ها بر پا کردند. پشوتن بیامد سبک با سپاه چنین گفت کای نامبرده شاه نه با زخم تو پای دارد نهنگ نه جادو نه شیرو نه گرگ و پلنگ
گرگسار گفت: در خان پنجم کوهی بلند بر سر راه توست .بر بالای ان کوه سیمرغی آشیانه دارد. سیمرغ چنان زور مند و تیز پرواز است که نهنگ را به چنگ از دریا بیرون می کشدو پیل و پلنگ را با منقاراز زمین بر می دارد.پ وبالا می برد. چون به پرواز در آید،آسمان از پر و بال او پوشیده گردد و زمین تاریک شود. بهتر ان باشد که از این راه باز گردی و به جنگ سیمرغ نروی. تهمتن بخندیدو گفت: ای شگفت به پیکان بدوزم من اورا دو کف بدرم به شمشیر هندب برش ز بالا به خاک اندر آرم سرش چون خورشید تابنده به پشت کوهها سفر کرد، اسفندیار با سپاهیان رو به راه نهادند. تا سحر راه پیمودند و نزدیک بر امدن خورشید اسفندیار، بار دیگر سپاه را به پشوتن سپرد. این بار نیز ارابه ای ساخت و بر چرخهای ان تیغها نشاند و در صندوق نشست و اسبها را به تاخت در اورد . رفت تا به کوهی بلند رسید. در سایه کوه ارابه و اسبها را نگه داشت.سیمرغ چون اسبها و ارابه را دید ، همچون پاره ابری سیاه از کوه فرود آمد، خواست که اسبان و ارابه را به چنگ بگیرد،پرو بالش را به تیغها زد و تنش پاره پاره شد.در همین هنگام اسفندیار از صندوق بیرون امد و با شمشیر چنان تن سیمرغ را چاک چاک کرد که مرغ بر زمین افتاد. همی زد بر او تیغ تا پاره گشت چنان چاره گر مرغ بیچاره گشت بیامد به پیش خداوند ماه که او داد بر هر بدی دستگاه چنین گفت کای داور دادگر خداوند پاکی و زور وهنر چنین گفت کای داور دادگر خداوند پاکی و زور و هنر تو بردی پی جاودان را ز جای تو بودی بدین نیکی ام رهنمای پشوتن با دیگر سپاههیان رسیدند، خیمه ها بر پا کردند و به شادی نشستد . گرگسار به اسفندیار گفت : فردا کاری پیش می آید که نه گرز و کمانف کارگر است م نه تیغ و شمشیر. چون به ان جایگاه رسی ، به اندازه یک نیزه برف می بارد و راه رفتن و برگشتن را بر تو و سپاهیانت می بندد. تنها راه چاره این است که از همین جای باز گردی و قدم به ان راه نگذاری. اگر بتوانی از آن برف بگذری به بیابانی خشک و سوزان می رسی که سی فرسنگ طول دارد بعد از آن بیابان چهل فرسنگ باید راه بروی تا به رویین دژبرسی.ان دژچنان استوار است که اگر صد هزار مرد سپاهی بدان حمله کنند، گزندی بدان نرسد. سپاهیان با شنیدن سخنان گرگسار هراسان شدند و گفتند: اگر چنین باشد ما به پیش باز مرگ می رویم . اسفندیار چون سپاه را ترسان دیدفبا سخنان نیکو انان را قوی دل کرد. آنگاه سپیده دم حرکت کردند.دیری نپایید که تند بادی وزید و روز روشن را چون شب،تیره ساخت.سه روزو سه شب برف بارید.اسفندیار به سران سپاه گفت: تا کنون همه دشمنان را با زور بازو و شمشیر از میان برداشتیم، اما اکنون شمشیر به کار نمی آید . باید همگی به در گاه یزدان نیایش کنیم تا این بلای عظیم را از سرما بگذراند. سپه یکسره دست برداشتند نیایش از اندازه بگذاشتند بر آمد همان گه یکی باد خوش ببرد ابرو روی هوا گشت کش
خان هفتم : بیابان خشک از نیایش سپاهیان،بادی خوش وزیدن گرفت،ابرو سرما رابرد و هوا دلپذیر گشت.اسفندیار سرداران را پیش خواند و گفت: یزدان ما را یاری کرد . مانیز باید به راه خود ادامه دهیم . چون بیابانی بی آب و علف در پیش داریم، باید بر اسبان بارکش،آب خورش بار کنیم.تا بتوانیم از ان بیابان بگذریم. چون شب در رسید،بارها را بستند و راه افتادند.چون مسافتی پیمودند،دریافتند که گرگسار دروغ گفته و بیابانی در کار نیست .در پیش آنها دریایی بود که پیشرو ساربانان از ناآگاهی در آن غرق شده بود.اسفندیار به گرگسار گفت: ای دیو خوی برما نیرنگ زده ای و دروغ گفته ای! مرد تورانی که امید از جان خود بریده بود گفت: هر چه باشد تو دشمن مایی و از من جز نیرنگ و دروغ مخواه. من نیز برای تو جز بلا و گزند چیزی نخواهم . اسفندیار بر خشم خود چیره شد، خندید و گفت:اگر بر رویین دژپیروز شوم، تو را فرمانروای آن جایگاه می کنم و بر بستگان و خویشان تو گزندی نمی رسانم. اسفندیار و سپاهیان رفتند تا به ده فرسنگی رویین دژرسیدند.گرگسار که سپاه ایران را به رویین دژ نزدیک می دید،پریشان حال شد و اسفندیار را نفرین کرد و گفت: همه اختر بد به جان تو باد بریده به خنجر میان تو باد به خاک اندرافگنده پر خون تنت زمین بسترو گرد پیراهنت اسفندیار از خیره سری گرگسار خشمگین شد و او را کشت. آن گاه سپاهیان را به حرکت در آورد و به طرف رویین دژ به راه افتاد. چون به نزدیک آن جایگاه رسید. دژی محکم و استوار یافت.
گرفتن روئین دژ به فرمان اسفندیار خیمه ها بر پا شد. دو ترک که از ان نزدیکی می گذشتند، گذارشان به خیمه گاه اسفندیار افتاد. اسندیار از انها پرسید: در این دز چند سوار زندگی می کنند و چند راه به درون دژ می رسد؟ آن دو ترک گفتندکه: دژ دو در دارد یکی به طرف ایران و دیگری به طرف چین، صد هزار شمشیر زن در دز زندگی می کننند و همه سر به فرمان ارجاسب دارند .دژبسیار بزرگ است، سه فرسنگ پهنا و چهل فرسنگ طول دارد و دیوارهایش چنان است که چهار اسب و سوارانش می توانند بر بالای ان بتازند. اسندیار ان دو ترک ساده دل را کشت تا خبر آمدنش ب ارجاسب نرسد . آنگاه سرا پرده را از بیگانه خالی کرد . رو به پشوتن گفت: گرفتن این دژاستوار با شمشیر و سواران آسان نباشد. باید که تدبیری به کار بریم و حیله ای بسازیم . چاره این است که خود را به صورت بازرگانان در اوریم و به ددژ وارد شویم .تو سپاه را نگه دار دیده بانان را بگو که آگاه باشند، هر زمان که دیده بانان در روز و یا در شب شعله های آتش دیدند تو را خبر کنند. تا با سواران به دز بتازید . به فرمان اسفندیار صد شتر با بار کش آماده کردند، بار ده شتر را دینار و بار پنج شتر را دیبای چین و بر پنج شتر گوهرهای گوناگون بار کردند . صدو شصت مرد جنگی را در میان هشتاد جفت صندوق جای دادند و کاروان راه افتاد. بیست تن از پهلوانان به جای شتربانان همرا کاروان شدند. چون صدای زنگ شتران به گوش نگهبانان دزرسید،پنداشتند که کارونی به سوی دژمی آید. بزرگان به پیشباز آمدند. مهتر انها از کاروان پرسید که در بارها و صندوقها چیست؟ سالار کاروان گفت: باید از ارجاسب،شهریار دژاجازه گشودن بارها را بگیرم. پس از ان کار خرید و فروش را انجام دهم . شتر ها را خواباندند و بارها بر زمین گذاشتند. اسفندیار کیسه ای پر از گوهر شاهوار و لعل و فیروزهفهمراه با یک اسب، ده تخته دیبای چین برداشت و نزد ارجاسب رفت . دی نارها و گوهر ها را بر پای ارجاسب ریخت و چون دیدش فرو ریخت دینار و گفت: که با شهریاران خرد باد جفت یکی مردم ای شاه بازارگان پدر ترک و مادر ز آزادگان ز توران به خرم به ایران برم و یا سوی دشت دلیران برم یکی کاروان شتر بان با من است ز پوشیدنی جامه های نشست هم از گوهر و افسر و رنگ و بوی فروشنده ام هم خریدار جوی شتران من بیرون دژ در انتظار فرمان شاهند. اگر فرمان دهی به دژ درآیم و بار ها را بفروشم . ارجاسب که از گفتار مرد بازرگان شادمان شده بود، گفت: دل شاددار و آسوده خاطر کاروانت را به دژ داخل کن. 18 به فرمان ارجاسب سرایی بزرگ به اسفندیار دادند تا بارها و شتران را در آن جای دهد . دیری نگذشت که خریداران از هر سو به سرای اسفندیارروان شدند. فردای ان روز، بار دیگر اسفندیار نزد ارجاسب رفت و گفت : گوهر و پارچه های گرانبها، همراه دارم خزانه دار را فرمایید تا هر کدام را که شایسته شاه است برگیرد و به درگاه آورد. ارجاسب شادمان شد و پرسید : چه نام داری؟ اسفندیار گفت نامم خراد است . ارجاسب گفت : ای خراد به دربان می گویم هر گاه که خواهی مرا ببینی در را بگشاید و پیش من آیی. آن گاه از ایران وسواران و گرگسار پرسید . مرد بازرگان گفت : گروهی می گویند اسفندیار از پدرش رنجیده و از فرمان او سرپیچیده است. برخی می گویند که اسفندیار از راه هفت خان به رویین دژ می تازد تا با ارجاسب بجنگد. ارجاسب خندید و گفت: کرکس هم نمی تواند ار هفت خان بگذرد و به رویین دژ برسد.
دیدار اسفندیار با خواهران: اسفندیار به سرای خود بازگشت. چون شب در رسید و خریداران پراکنده گشتند، دو خواهر در حالی که هر یک سبویی پر آب بر دوش داشتند، نزد اسفندیار آمدند . اسفندیار آنان را شناخت. از آمدن آنان ترسان شد و روی خود را پوشید . خواهرانش گفتند : ای پهلوان برای ما از ایران و از گشتاسب و اسفندیار بگو. ما دختران شاه ایرانیم که در این دژ اسیریم و سرو پا برهنه آب کشی می کنیم. اسفندیار که همچنان روی خود را پوشیده بود بانک زد: من بازرگانی ساده هستم .نه از شاه و نه از اسفندیار خبر دارم. از اینجا بروید و مرا به حال خود بگذارید . همای، یکی از خواهران اسفندیار صدای او را شناخت و دلش آرام گرفت . اسفندیار چون دریافت که همای، او را شناخته است، آستین از چهره برداشت تا خواهران روی او را ببینند. آنگاه اهسته گفت : چند روز دیگر شکیبایی کنید و لب بسته دارید تا چاره ای اندیشم و شما را رها کنم. روز دیگر اسفندیار در لباس بازرگان نزد ارجاسب رفت و پس از اینکه وی را بسیار ستایش کرد، گفت : در راه چون از دریا می گذشتم ، ناگهان طوفانی در گرفت و بیم غرق شدن بود با پروردگار عهد کردم که اگر مرا از این بلای برهاند ، چون به این دژ رسم، مردمان را به میهمانی بخوانم و همه را سیر کنم. اکنون می خواهم پیمان خود را به جای آورم . از شاه خواهش دارم که دعوت مرا بپذیرد و سران سپاه را فرماید تا به این میهمانی بیایند. ارجاسب شادمان شد و به همه بزرگان و سران سپاهش فرمان داد تا به میهمانی خراد در آیند. چون میهمانان به سرای خراد آمدند، اسفندیار برای شادی انان آتشی بزرگ بر افروخت و به ایشان خوراک و نوشیدنی فراوان داد، تا همه آن نامداران سست و بی حال شدند . دیده بانان سپاه ایران در شب چون آتش را دیدند، پشوتن را آگاه کردند. پشوتن بی درنگ سپاه را به سوی دژ راند. چون ارجاسب از نزدیک شدن سپاه ایران با خبر شد لباس رزم پوشید. سران سپاه را پیش خواند و گفت: بنگرید که این جنگجویان از کجا آمده اند. میان سپاه ایران و سواران دز جنگی در گرفت. سواران تورانی شکست خوردند . ارجاسب برای کمک به آنان، همه سپاهیانی که در دژ مانده بودند، به جنگ سپاه ایران فرستاد . اسفندیار و دیگر پهلوانان که در دژمانده بودند، لباس رزم پوشیدندف و به کاخ ارجاسب حمله کردند و او را کشتند.از انجا به یاری پشوتن و دیگر سپاهیان شتافتند. کهرم فرمانده سپاه توران به دست اسفندیار کشته شد . سپاهیان تورانی از ترس پراکنده شدند و کسی در دژ نماند . اسفندیار به دژبرگشت و خواهران خود را به ایران فرستاد . نامه ای به گشتاسب نوشت و خبر پیروزی سپاه ایران را به او داد. نخستین که نوک قلم شد سیاه گرفت آفرین بر خداوند ماه خداوند کیوان و ناهیدو هور خداوند پیل و خداوند مور 20 خداوند جان و خداوند رای خداوند نیکی ده و رهنمای به رویین دژ ارجاسب و کهرم نماند به جز مویه و دردو ماتم نماند اسفندیار از همان راه که به رویین دژرفته بود به ایران باز گشت.
اسفندیار امید وار بود که پدرش گشتاسب به پیمان خود عمل کندو تخت و تاج شاهنشاهی را به او بسپارد،ولی گشتاسب چنین نکرد.در حظور گردان و موبدان به اسفندیار گفت: هنر رزم آوری و جنگ آوری تو بر کسی پوشیده نیست . تو ارجاسب و دیگر دشمنان ما را از میان برداشتی،ازهفت خان گذشتی و خواهرانت را از رویین دز آزاد کردی،ولی اکنون ما دشمن دیگری داریم . اگر تاج و تخت می خواهی باید به زابلستان بروی و دست رستم را ببندی و نزد ما بیاوری. زیرا رستم سر به فرمان ما ندارد و هیچ کس را برتر و بالاتر از خود نمی داند. اگر با لشکری گران به سیستان و زابلستان بتازی و رستم را دست بسته نزد ما بیاوری ، سوگند به آفریننده خورشید و ماه و ستارگان تخت شاهی به تومی سپارم . اسفندیار گفت: ای پدر چرا به رسم نیاکانت پشت کرده ای ؟ رستم پهلوانی است که دشمنان ایران را از میان برداشته و همیشه پشت و پناه مردم ایران بوده است، چگونه من به جنگ او بروم و او را دست بسته نزد تو بیاورم؟ گشتاسب گفت: اگر خواهان پادشاهی هستی، باید بی گفتگو به سیستان بتازی دستهای رستم را ببندی و او را نزد من بیاوری. اسفندیار از گفته پدر چین بر پیشانی انداخت . اندوهگین و با دلی دردمند به ایوان خویش رفت. مادرش کتایون او را دید و گفت: شنیده ام پدرت تو را به جنگ رستم فرستاده است. اسفندیار گفت : پدرم به پیمان خود عمل نکرد اکنون می خواهد مرا به جنگ رستم بفرستد. کتایون گریان گفت: زگیتی همی پند مادر نیوش به بد تیز مشتاب و چندین مکوش سواری که باشد به نیروی پیل ز خون راند اندر زمین رود نیل بدرد جگر گاه دیو سفید زشمشیر او گم کند راه، شید مده از پی تاج سر را به باد که با تاج شاهی ز مادر نزاد مرا خاکسار دو گیتی مکن از این مهربان مام بشنو سخن کتایون پسر را گفت: پدرت پیرو ناتوان است.مهتران و گردان سپاه چشم امید به تو دارند، جانت را به خطر مینداز و مرا خاکسار دو جهان مکن. اسفندیار گفت ای مادر رستم چنان است که تو گویی. او سزاوار دست بستن نباشد و من نیز چنین نکنم. می دانی که نمی توانم سر از فرمان پدر بتابم و به سیستان نروم. اکنون که چاره ای جز رفتن ندارم،به سیستان رومف به یزدان سوگند که پیمان می بندم سخن سرد به رستم نگویم . کتایون که دید پندش در پسر اثری ندارد گریستف موی کند و روی را با ناخن خراشید.
لشکر کشی به زابل: چون شب در رسید اسفندیار لشکریانش را به طرف زابل راند. چون به کنار هیرمند رسید، اردو گاهی شاهانه بر پا کرد . بزرگان در جای خود نشستند. اسفندیار رو به پهلوانان سپاه گفت : شاه فرموده است که چون زابل رسم رستم را به بند کشم و او را خوار و زبون به درگاه شاه ببرم. ولی من چنین نخواهم کرد . چرا که رستم ایران زمین را با شمشیر خود از بدیها پاک کرده است. فرستاده ای خردمند نزد او می فرستم و او را نزد خود می خوانم . اگر خود امد و اجازه داد که دستش را ببندم،هرگز ستمی بر او روا نمی دارم و هرگز سخن سرد با او نمی گویم و گرنه با او می جنگم. به فرمان اسفندیار بهمن لباس شاهانه پوشید. تا نزد رستم رود و او را نزد اسفندیار بیاورد. اسفندیار به پسرش بهمن گفت : چون به رستم رسیدی درود ما را به او برسان و با گرمی و محبت بگوی نام پر آوازه تو و انچه از گنج و گوهر داری از نیاکان ماست. چرا به دربار گشتاسب نمی آیی و به او خدمت نمی کنی؟ بدان که گشتاسب شاه ، از تو رنجیده خاطر است و به اسفندیار فرمان داده است که تو را دست بسته نزد او ببرد . اکنون خود نزد اسفندیار بیا تا با احترام نزد گشتاسب رویم. بهمن سوار بر اسبی تیز پای از هیرمند گذشت. دیده بانان او را دیدند و زال را آگاه کردند. زال بر زین نشست سوی سوار روانه شد . بهمن زال را ندیده بود . از این رو او را نشناخت و پرسید پور دستان کجاست؟ اسفندیار برای بردن او به زابل آمده است . اکنون سرا پرده در کنار هیرمند دارد. زال گفت : رستم و دیگر سواران به شکار گاه رفته اند. فرو آی و در خانه من بیاسای تا رستم بیاید. بهمن گفت اسفندیار مرا برا یبردن رستم فرستاده است. مرا به شکار گاه ببر تا زودتر رستم را ببینم . زال گفت: کیستی و نامت چیست؟ بهمن گفت : من بهمن پسر اسفندیار از نواده گشتاسب هستم. زال از دیدار بهمن شادمان گشت،او را همراه راهنمایی به شکار گاه فرستاد. چون به نزدیکی رستم رسیدند، بهمن از دیدن یال و کوپال رستم در شگفت شد، در دل گفت: به گیتی کسی مرد از این سان ندید نه از نامداران پیشین شنید بترسم که با اویل اسفندیار نتابد بپیچد سراز کار زار من او را به سنگ بی جان کنم دل زال و رودابه پیچان کنم بهمن مصلحت را در آن دید که برای جلو گیری از روبرو شدن رستم و اسفندیار، نیرنگی به کار برد و رستم را از پای در آورد. از این رو سنگ بزرگی را از کوه جدا کرد. سنگ گردان و چرخان ازدامن کوه پایین رفت و چنان شتاب داشت که دیگر سنگها را با خود می برد. 23 سواران رستم را که بر سر راه سنگ بود خبر کردندف تا از خطر دور شود. رستم به سنگ کوه پیکر که غلطان غلطان پایین می آمد، نگاه کرد ولی از جای نجنبید. چون سنگ به نزدیکی او رسید، با پاشنه پا آنرا از خود دور کرد. بهمن به خود گفت: اگر اسفندیار با چنین پهلوانی بجنگد بی گمان شکست خواهد خورد. آنگاه نزد رستم رفت. زمین ادب بوسید و پیغام اسفندیار را به رستم داد. رستم با شنیدن سخنان بهمن گفت: به اسفندیار بگو: ندیده است کس بند، بر پای من نه بگرفت شیر ژیان جای من به مردی ز دل دور کن خشم و کین جهان را به چشم جوانی مبین اکنون در خانه من فرود آی خستگی را از تن دور کن. هر زمان که اسفندیار خواهد، من به درگاه شاه بیایم و از او بپرسم که چه گناهی از من سر زده است که باید دستم در بند شود؟ بهمن نزد اسفندیار باز گشت. چون به او رسید گفته های رستم را برای پدر باز گو کرد . اسفندیار با صد هزار سوار جنگی از هیرمند گذشت و به زابل در آمد. رستم به پیشباز آمد و با دیدن اسفندیار از رخش فرود آمد و گفت: آفرین بر پدری که پسری چون تو دارد. خوشا به حال مردم ایران که تو شاه آنها خواهی شد. دشمنانت نابود و دلت همیشه شاد باشد. اسفندیار با شنیدن این سخنان از اسب فرود آمد . تن پیلوار رستم را در بر گرفت و بر او آفرین کرد. رستم گفت : آرزویم اینست که در خانه من فرود آیی و مهمان من باشی. اسفندیار شادمان شد و به رستم گفت کیست که به همنشینی تو خشنود نشود. اما ای پهلوان بدان که سر پیچی از رمان شاه برایم سخت است . اجازه ماندن ندارم . تو نیز سزاوار است به فرمان شاه سر فرود آوری بند بر دست و پای خود بگذار و همراه من به در گاه شاه بیا. من با تو پیمان می بندم که آسیبی به تو نرسد. زیرا شاه پیمان بسته است اگر تو را دست بسته نزد او ببرم تاج و تخت را به من بسپارد. آن زمان چنان تو را زر و گوهر بخشم که سراسر کشورت را آبادان کنی . رستم گفت: از این سخن بگذر تا زنده ام هیچ کس نمی تواند بند بر دست و پای من بگذارد. رستم از شدت خشم بر رخش سوار شد و به خانه خود رفت . سواران و پهلوانان به اسفندیار گفتند که از این کار در گذرد . چون هیچگاه رستم به این کار راضی نخواهد شد . روز دیگر رستم سوار بر رخش به کنار رود هیر مند آمد. سواران و پهلوانان اسفندیار با دیدن او دلشاد شدند . مهر رستم در انها جای گرفته بود. رستم به اسفندیار گفت: ای اسفندیار خودت را سخت بزرگ می شماری و هیچ کس را همسنگ خود نمی دانی . بدان که رستم را در سراسر گیتی هماورد نیست.بسیاری از پهلوانان چون زور و بازوی مرا دیدند جنگ ناکرده گریختند. کاموس و خاقان چین به دست من کشته شدند. خوب چشمانت را باز کن و مرا چنان که هستم ببین . من بیش از ششصد سال با سر بلندی زندگی کرده ام و هنوز از کسی شکست نخورده ام. تو جوانی هستی و تازه به دوران رسیده ای، از بی خبری تنها خودت را می بینی. اسفندیار گفت: (تو و نیاکانت همه از بندگان و خدمتگزاران ما بوده اید. من اسفندیار رویین تنم. من انم که از هفت خان گذشتم و رویین دژرا با همه استواری اش ویران کردم. بدان که هیچ سلاهی بر من کارگر نیست.) رستم گفت: 24 چه نازی بدین تاج گشتاسبی بدین باره و تخت لهراسبی که گوید برو دست رستم ببند؟ نبندد مرا دست، چرخ بلند من از کودکی تا شد ستم کهن بدین گونه از کس نبردم سخن بدان و باور کن که پدرت گشتاسب تو را از کشور خود دور کرده است تا به دست من کشته شوی و او بتواند با خیال اسوده همچنان شاه باشد. جوانی مکن و از خدا شرم داشته باش.) اسفندیار گفت:(ای پهلوان!تو می کوشی تا با این گفتار،خود را از جنگ با من رهایی بخشی: ولی من فریب سخنان تو را نخواهم خورد. فردا به میدان جنگ بیاتا دریابی که پهلوان کیست جنگ مردانه چگونه است ورویین تن چه معنی دارد.) رستم گفت:(اگر به راستی سر جنگ داری ،بدان که فردا تنت را بر ترک رخش مهمان می کنم.پنداری که رویین تنی و تیغ من بر تو کارگر نیست؟! فردا ضربت تیغ مرا خواهی دید.) چون کار رستم و اسفندیار به جنگ کشید و برای رستم جز جنگ چاره ای نماند،تیغ هندی بر کشید ،جوشن،کمان وکمند وگرز به میان اورد.سرش را با افسوس جنباند، اهی سرد از جگر بر اورد وگفت:ای شمشیر من!ای گرز وکمند من! زمانی دراز بی جنگ اسوده بودید اکنون کاری سخت پیش امده است . باید مرا یاری کنید. صبح روز دیگر، رستم بر رخش نشست واز هیرمند گذشت. جنگ اغاز شد و دو پهلوان بر هم دراویختند. زمانی دراز نیزه بر نیزه هم زدند. چون نیزه ها شکست،ناچار دست به شمشیر بردند و چندان جنگیدند که شمشیر ها هم شکست. آن گاه با گرز به هم هجوم بردند. دسته گرز هر دو شکست. جنگ به درازا کشید; ولی هیچ یک را بر دیگری پیروزی نبود. هر دو کمان بر گرفتند وچندان تیر بر یکدیگر باریدند که زره بر تنشان دوخته شد. تیر های رستم بر اسفندیار کارگر نیفتاد، اما تن رستم به خون رنگین گشت، اسفندیار چون تن رستم را خونین دید ، به او گفت، کجا رفت آن مردی وگرز تو؟ رزم اندرون فره و برز تو؟ گریزان به بالا چرا بر شدی چو آواز شیر ژیان بشندی چرا شیر جنگی چو روباه شد زجنگش چنین دست کوتاه شد تو آنی که دیو از توگریان شدی دد از تف تیغ تو بریان شدی رستم که اسفندیار را رویین تن یافت و خود و رخش را خونین، از رخش پیاده شد و از کوه بالا رفت، رخش ترسان از میدان گریخت. زواره که رخش را بی رستم دید.به میدان جنگ تاخت . رستم را خونین و خسته یافت . به او گفت: برخیزو بر اسب من سوار شو و از اینجا برو . رستم گفت : تو نزد زال برو و بگو که رستم از ضربت تیرهای اسفندیار خونین است. چاره کار را از او بپرس. اگر من بتوانم از ضربت تیرهای اسفندیار زنده بمانم، گویی دوباره از مادر پا به جهان نهاده ام . 25 زواره برادر را تنها گذاشت واسب سوی زال راند. اسفندیار که در پایین کوه ایستاده بود و رستم را نظاره می کرد،گفت : پشیمان شو و دست را ده به بند کز این پس نیابی تو از من گزند بدین خستگی پیش شاهت برم ز کردارها بی گناهت برم اگر پشیمان نیستی یکی را به جای خود برگزین، از ایزد پاک پوزش بخواه، تا از گناهانت در گذرد، زیرا به زودی به جهان دیگر خواهی رفت. رستم گفت اکنون شب فرا رسیده است. و کسی در شب نبرد نمی کند، سوی لشکریانت باز گرد. من نیز به سرای خود روم و زخمهایم را ببندم. فردا بار دیگر به میدان خواهم آمد. اسفندیار گفت: امشب تو را فرصت می دهم ، هر چه خواهی به آشنایان بگو و هر چه خواهی بکن. کمک خواستن زال از سیمرغ چو رستم به سرای خود رسید. زال به پیشباز آمد . چون او را خسته و دردمند دید، غمگین و آزرده دل شد زواره و فرامرز گریان شدند و رودابه موی کند و بر صورت زد. رستم گفت: نالیدن و زاری کردن چه سود دارد. باید چاره ای اندیشم. اسفندیار پهلوان نام آوری است. رویین تن است سلاح من بر او کارگر نمی افتد. اگر فردا باز به میدان روم به دست او کشته خواهم شد. باید به جایی روم که نشانی از من نیابد. زال گفت برای هر دشواری چاره ای پیدا می شود . در این کار باید از سیمرغ کمک بخواهیم. زال بر بالای کوه رفت، آتشی افروخت و قدری از پر سیمرغ را بر آتش نهاد. چون پر آتش گرفت، در سیاهی شب سیمرغ در کنار زال فرود آمد. پرسید از چه به غم نشسته ای و با من چه کار افتاده است؟ زال گفت: سراسر تن رستم و رخش پاره پاره است. سیمرغ گفت: غمگین مباش در زخمهای رستم و رخش نگاه کرد. هشت تیر از تن رستم با متقار بیرون کشید و پرش را به زخمها مالید. زخمها در دم درمان شد. شش تیر از گردن رخش بیرون کشید و بر زخمهای رخش نیز پر خود را بمالید. آن گاه به رستم گفت: از چه با یلی چون اسفندیار جنگیدی؟ مگر نمیدانستی که او رویین تن است و هیچ سلاحی در او کارگر نیفتد؟ رستم گفت: اگر اسفندیار از بند نهادن بر دست من سخن نمی گفت من هرگز با او نمی جنگیدم . حال نیز چاره ای بساز که فردا باز باید به میدان روم . سیمرغ گفت: حال من به تو پندی دهم تا بر اسفندیار پیروز گردی. و تو نیز پیمان ببند که بر اسفندیار فرمانروایی نکنیو فزونی نجویی. رستم پیمان بست. سیمرغ رستم را به کنار دریا برد و بر درختی فرود آمد. به رستم گفت: از این درخت گز شاخه ای برکن و با گرمای اتش راست کن. سه پر و دو تیر به آن ببندو چون فردا به میدان جنگ رفتی نخست از اسفندیار بخواه که دست از جنگ بردارد. اگر چند بار گفتی و نپذیرفت، بدان که عمرش به سر آمده، کمان به زه بگذار و این تیر را به چشمانش بزن. سیمرغ پرید و رفت و رستم همان کرد که سیمرغ گفته بود . فردا چون خورشید دمید رستم سلیح نبرد پوشید، بر رخش نشست و به میدان رفت. اسفندیار با دیدن رستم در شگفت شد و گفت که زال تو را جادو کرده است، وگرنه چنان که دیروز از اینجا رفتی اکنون باید در گور باشی . رستم گفت ای پهلوان از یزدان پاک بترس و دست از جنگ بردار. خرد را بر خود فرمانروا کن. من امروز برای جنگیدن با تو نیامده ام . تو را به دادار نیکوکار سوگند می دهم از جنگ در گذر. به خانه من درآی، اگر آشتی و مهربانی جویی، گنج خود را که طی سالیان دراز گرد آورده ام، به تو می دهم و خود همراه تو پیش شاه می آیمف تا هر چه خواهد درباره من بکند. اسفندیار گفت : می بینم که سخت ترسیده ای و با سخنهای فریبنده به میدان آمده ای. اگر می خواهی زنده بمانی بند بر دست و پای خود بگذار و همراه من به درگاه شاه بیا. رستم گفت این دیو را از تن خود دور کن جز اینکه دستم را ببندی هر چه گویی انجام دهم. اسفندیار گفت: اینها همه بهانه است، اینها نشانه ترس توست یا دستت را در بند می کذارم یا اماده جنگ باش. 27 رستم چون دانست که حرفش در اسفندیار اثر ندارد، کمان به زه کرد و تیر گز را در کمان نهادف رو سوی آسمان کرد و گفت: ای داور ماه و خورشیدف ای یزدان پاک، تو می بینی که اسفندیار سر جنگ دارد و از جنگ دست بر نمی دارد و آشتی نمی کند. چنان دیو در دلش جای گرفته که جز بند یا جنگ، چیزی نمی جوید. ای داور دانا، مرا بدین گناه که می کنم عذاب مکن. رستم چنان که سیمرغ گفته بود چوب گرز را گذاشنت و رها کرد. تیر بر دو چشم اسفندیار فرود آمد و جهان را در نظر او تیره و تار کرد . زمین از خونش گلرنگ شد. سر بر زین گذاشت، کمان از دستش افتاد و سست و ناتوان شد. رستم گفت: تو انی که گفتی که رویین تنم بلند آسمان بر زمین بر زنم من از دست تو هشت تیر خدنگ بخوردم، ننالیدماز نام ننگ به یک تیر بر گشتی از کار زار بخفتی بر این باره نامدار هم اکنون به خاک اندر آید سرت بسوزد دل مهربان مادرت اسفندیار از اسب به زیر افتاد و بی هوش شد . پشوتن و بهمن پیاده به لشکر گاه آمدند و چون پیکر بی جان اسفندیار را دیدند، خاک بر سر کردند. پشوتن جامه دریدف گریست و گفت: که بر کند این کوه جنگی زجای؟ بیفکند شیر ژیان را زپای؟ کجا شد به رزم آن نکو ساز تو؟ کجا شد به بزم ان خوش آواز تو؟ که خورشید تابنده را تار کرد؟ که شاه سر افراز را خوار کرد؟ اسفندیار گفت: ای نامور مویه نکن و خودت را برای من تباه مساز. سرنوشت من چنین بود. سرانجام تن هر کس را خاک بستر است. نیاکان ما همه رفتندو جای خود را به ما سپردند . ما نیز می رویم تا دیگران جای ما را بگیرند. رستم در کنار اسفندیار نشست و گریست. اسفندیار گفت: ای پهلوان از تو بر من ستم نرفت.نه تو گناهکاری نه سیمرغ و نه این چوب گز. پدرم برای اینکه لشکر و تاجو تختش پایدار بماند مرا به جنگ تو فرستاد. مرا گفت : برو زابلستان را بسوزان و رستم را دست بسته به درگاه من بیاور. اکنون انچه سرنوشت من بود روی داد. ای پهلوان اکنون با من پیمانی بند و سوگند یاد کن از این پیمان سر نپیچی. رستم پیمان بست.اسفندیار گفت : بهمن پسر من تنها یادگار من است. او را با خود به زابلستان ببر و چندان که می توانی به او نیکویی کن. آیین رزم آوری و آرایش سپاه و شکار و چوگان و دیگر هنرها به او بیاموز. رستم پیمان بست و سوگند یاد کرد که چنان کند . آن گاه اسفندیار سپاهیان را به پشوتن سپرد تا به ایران برگرداند. اسفندیار به پشوتن گفت: 28 چو رفتی به ایران پدر را بگوی که چون کامیابی بهانه مجوی زمانه سراسر به کام تو گشت همه مهرها زیر نام تو گشت به پیش مهان پندها دادی ام نهانی به کشتن فرستادی ام تو را تخت سختی و کوشش مرا تو را تاج، تابوت و پوشش مرا چو آیی به هم پیش داور شویم بگوییم و گفتار او بشنویم پس از این سخنان اسفندیار خاموش گشت. رستم بر مرگ اسفندیار جامه دریدو خاک بر سرافشاند. بهمن را با خود به زابلستان برد و هنرها به او آموخت. و وی را چون پسر خود بزرگ کرد. چون روزگار درازی گذشت گشتاسب که از هنرهای بهمن آگاه شده بود دو نامه یکی برای رستم و یکی برای بهمن فرستاد . به رستم نوشت: سپاس و ستایش یزدان را، نبیره ما بهمن که از جان برایم گرامی تر است نزد توست، سزاوار باشد که او را نزد ما فرستی. رستم چون نامه گشتاسب را خواند انچه از سلاح و اسب و گوهر و زر و سیم و گنجینه داشتف به بهمن داد، اسبی را هوار او بخشید و مردانی جنگجو و دلاور همراه او کرد و او را پیش شاه فرستاد . از سویی دیگر روزس گشتاسب جاماسب وزیر خود را نزد خویش خواند و به او گفت: پس از کشته شدن پسرم اسفندیار روزگار بر من تلخ بوده است. لحظه ای به دلخواه من نگذشته است. اکنون پندارم که زمان مرگم نزدیک است. می خواهم پادشاهی را به بهمن سپارم. گشتاسب چنین کردو کلید گنجهای خود را به بهمن داد و به او گفت: پیوسته دادگر باش و جز با خردمندان منشین و رای نزن. همیشه راست بگوی و با راستان همنشین باش. بدها و بد اندیشان را از خود دور کن. چند روز بعد از این گشتاسب، پس از صدو بیست سال پادشاهی جان سپرد و پادشاهی به بهمن رسید. داستان رستم و اسفندیار شروع قدرت طلبی مطلق پادشاهان است كه پیش از آن سابقه نداشته. همهی پادشاهان پیش از گشتاسب به نوعی با بزرگان كشور مشورت میكردهاند و این مشورتها به صورت پند و اندرزهایی كه از جانب زال و توس و دیگران خطاب به پادشاهان وقت بیان میشود، خود را نشان میدهد. اما هنگامی كه گشتاسب فرمان دستگیری رستم را به اسفندیار ابلاغ میكند، اسفندیار كه قلبا مخالف این كار به نظر میرسد جوابی به پادشاه میدهد كه عبرت تاریخ است: اگر بد بود كار من كردگار تو را پرسد ای شاه روز شمار دوستان عزیز امیدوارم مطالب فوق برایتان مفید واقع شود.لطفا در مورد ثبت مطالب بعدی راهنمایی فرمایید.ممنون
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 13:22 توسط ميترا |
|
|
گاهی وقتها سکوت همه چیز است. گفته ها سیاهی دفترند . باید از بیرون دادن آنها پرهیز کرد. سکوت، سپیدی درون وحاشیه دفتراست. که نه چشم را می آزارد .نه خاطر کسی را مکدر می کند. دوست خوب کسی است که سپید های دفتردوستی ات را بخواند ، نه آنکه دائم سیاهی هایش را برایت ورق بزند ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 17:27 توسط ميترا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 18:3 توسط ميترا |
|
|
گفتم بهار |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 17:48 توسط ميترا |
|
|
سعی کن برای دوست داشتن کسی رو انتخواب کنی که قلب بزرگی داشته باشه تا برای ورود به قلبش خودتو کوچیک نکنی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 19:50 توسط ميترا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 21:28 توسط ميترا |
|
|
عيد مبعث بر همگان مبارك باد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 0:10 توسط ميترا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 0:5 توسط ميترا |
|
|
گر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 17:48 توسط ميترا |
|
|
"براي چه عقربي را که نيش مي زند , نجات مي دهي" . مرد پاسخ داد:"اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم." |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 14:27 توسط ميترا |
|
گفتم: تنها هستم گفتي: من هم گفتم: دوستت دارم گفتي: من هم گفتم: عاشقت هستم گفتي: من هم گفتم: ميخواهم با تو باشم گفتي :من هم گفتم تا هميشه؟ ......... سكوت كردي!!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 14:42 توسط ميترا |
|
|
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد .. مثل یک بیت ته تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند .. سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد .. شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند .. موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد .. گم شدم در قدم دوری چشمان بهار .. بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 9:43 توسط ميترا |
|
باران
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 9:29 توسط ميترا |
|
|
من زندگیم را با عشق آغاز کردم پس زندگیم را با تو آغاز کردم چون که تو عشق منی پس من بی تو خواهم مرد چونکه تو روحه منی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 11:13 توسط ميترا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 11:13 توسط ميترا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به وبلاگ خودتون خوش اومدین
|
| پیوندهای روزانه |
|
مرد اسکیتی مرد مرد اسکیتی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| پیوندها |
|
دختر شب كمي داغ نيلوفرم(سهيل) مرد اسکیتی |
|
RSS
|